سلامی گرم به تمام دوستانی که دوستشان دارم![]()
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که یکریز و پی در پی دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد
و
خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را!
((دکتر علی شریعتی))
از برنارد شاو پرسیدند : از کی احساس کردی پیر شدی ؟ گفت : از وقتی به یک خانوم چشمک زدم بعد آن خانوم از من پرسید : آشغالی رفته تو چشمتون ؟ -------------------------------------------------------------------------------------------- دکتر شريعتي : « کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . » -------------------------------------------------------------------------------------------- دیکته بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد سارا به سين سفره مان ايمان ندارد بعد از همان تصميم کبری ابرها هم يا سيل می بارد و يا باران ندارد بابا انارو سيب و نان را می نويسد حتی برای خواندنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اولی هاست هی می نويسد اين ندارد آن ندارد بنويس کی آن مرد در باران ميايد اين انتظار خيسمان پايان ندارد ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد غلامعلي شكوهيان
دوستان بم گفته بودن که شاد بنویسم " هر چی فکر کردم دیدم احترام دوستان واجبه اما اوجب اینهه که راهمو ادامه بدم (با آرزوی جهانی بهتر و ارادهایی استوارتر برای ساختن آن)
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد منم تمام افق را به رنج گردیده اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد...... و تنها خدا را دوست دارم " چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود " چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند " چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند " چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند " چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد " چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند " چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد " و من تنها خدا را دوست دارم...
درون کوچه پر از برف و او مي رفت چراغ عاطفه از خانه اي نمي روئيد سگي ز ناله آن زن دلش به درد آمد طلوع يک سحر تازه بود و وقت اذان
یاد دارم یک غروب سرد سرد می گذشت از توی کوچه دوره گرد. «دوره گردم کهنه قالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم» اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی زد و بغضش شکست. «اول سال است؛ نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟» بوی نان تازه هوش از ما ربود اتفاقا مادرم هم روزه بود صورتش دیدم که لک برداشته دست خوش رنگش ترک برداشته سوختم دیدم که بابا پیر بود بدتر از آن خواهرم دلگیر بود مشکل ما درد نان تنها نبود شاید آن لحظه خدا با ما نبود باز آواز درشت دوره گر د رشته ی اندیشه ام را پاره کرد «دوره گردم کهنه قالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم» خواهرم بی روسری بیرون دوید. آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟
ناز شصتت ساقیا همتی کن جام من خالی شده می بده این خسته را خسته ام از انتظار ، باز گیرم از خیال یاد بی مهری یار ، سینه ام را می درد زندگی با ضربه های تازیانه هوش از من می برد سهم ما از زندگی ، شد همه تکرار لحظه ، پای خسته سر پناه خستگیمون، غربت و درهای بسته نیست دیگر نای رفتن ، نیست جایی بهر ماندن نیست حتی آشنایی که بپرسد هان فلانی! در چه حالی ؟ زنده ای یا مرده ای؟ بگذریم جام من خالی شده، وقت ، وقت رفتن است لیک میگویم تو را: با همه این اوصاف با وجود طعم تلخ ضربه های تازیانه ، درد عشق و زخم کهنه با وجود بغض و حسرت ، رنج و نفرت ، قلب پاره زندگی شیرین است چون پر است از رویا ، چون پر از امید است
دهان دختر زيبا تهي ز دندان است که هر شکسته دندان بهاي يک نان است هيچ کس فکر نکرد که در آبادي ويران شده ديگر نان نيست وهمه مردم شهر داد برداشته اند که چرا سيمان نيست و کسي فکر نکرد که چرا ايمان نيست و دگر دوره زماني شده است که به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست ....................................................
............................................................................................ مادر گیتی نزاده چون علی جلوی حق در تو دیدم منجلی ذرةُ خیراّ یره معیار او شیوه ی پیغمبران رفتار او در سخاوت حاتم طایی کجا سائل خان علی مرتضی ....................................... ای برادر چون علی الگو بودی ننگ بیکاری چرا بر خود زد سخت باش و سهل گیرو سخت کوش با خود آی و حرف مولا کن تو گوش زندگی معنی تلاش و کوشش است سردی دل مرگ قبل از مردن است
............................................................................................
منتظر ادامه ی اشعار باشید.......
....اینجا ایران است ـ ساعت ۱۲ ظهر یه روز گرم تابستون .. .خورشيد كفاره ی گناهانتون رو شلاق میزنه... خورشيد كفاره ی گناهانتون رو شلاق میزنه... دخترک گدا در چهار راه ايستاده بود خدا خدا ميكرد كه چراغ قرمز بشه . ...چراغ قرمز شد و نور اميد در دل دخترك سبز...چشمش به ماشينی افتاد كه در رديف جلو پشت چراغ ايستاده بود ...در اتومبيل گرانقيمت مردی كهنسال آب مينوشيد...برق از چشمان دخترك پريد...خيلی وقت بود که تشنه بود ليوانش را از كنار مادر عليلش برداشت و به سرعت طرف اتومبيل دويد .انگشت ظريفش را معصومانه به شيشه زد مرد حتی نگاهش نكرد .گفت اقا ميشه يه كم اب بديد؟ولی مرد شيشه را پايين نداد چون كولر ماشين روشن بود و پيرمرد ميترسيد هوای گرم ....... چراغ سبز شد همه رفتند و دخترک .... دخترك از مادرش خجالت ميكشيد.. .. سرش رو پایین انداخت .. او آب را برای مادرش ميخواست .. کاش همه عریان بودن بودند اگه اینه لباس آدمیت
have a beautiful day
با سلام
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
و سفرهای که تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه ! ـ
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه ! ـ
همان غریبه که قلک نداشت، خواهدرفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهدرفت
منم که هر که مرا دیده ، در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم ، از آجر بود
و سفرهام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه، تصویری از شکست منست
به سنگ سنگ بناها، نشان دست منست
تمام مردم این شهر، میشناسندم
من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد
و سفرهام که تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

شبي که طفل يتيمش ز درد جان ميداد
و سهم سرد خزان را به استخوان ميداد
اگر چه ناله به چشمان خواب جان ميداد
و جاي خورده نان را به او نشان ميداد
و بي خبر که زني شبي اذان ميداد

گفتم: سلام حافظ گفتا عليك جانم / گفتم: كجا روي؟ گفت والله خود ندانم
گفتم: بگير فالي گفتا نمانده حالي / گفتم: چگونهاي؟ گفت در بند بي خيال
گفتم: ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد / گفتم: رقيب! گفتا: او نيز كله پا شد
گفتم: كجاست ليلي؟ مشغول دلربايي؟ / گفتا: شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز؟ / گفتا: عمل نموده، ديروز يا پريروز
گفتم: بگو زمويش گفتا كه مش نموده / گفتم: بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟ / گفتا: شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم: كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟ / گفتا: خريده قسطي تلويزيون به جايش
گفتم: بگو ز زاهد آن رهنماي منزل / گفتا: كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم: ز ساربان گو با كاروان غمها / گفتا: آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي / گفتا: كه جاي خود را داده به فاكس برقي
گفتم: بيا ز هدهد جوييم راه چاره / گفتا: به جاي هدهد، ديش است و ماهواره
گفتم: سلام ما را باد صبا كجا برد؟ / گفتا: بلوکه کرده ديروز يا پريروز
گفتم: بگو ز مشك آهوي دشت زنگي / گفتا كه: ادكلن شد در شيشههاي رنگي
گفتم: بلند بوده موي تو آن زمانها / گفتا: به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم: شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟ / گفتا: در این زمانه هر چیز هست ممکن




![]()

